آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 18 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

عکس های قبل از عید

  به کجا چنین شتابان آیلایی موهای بلند و فرفری خانمی حالا دیگه کوتاه شده   خانومی چی دیدی این طور آب دهنت راه افتاده    دندوناشو شبیه خرگوشی شده وای چه خنده ای  چه سر به زیر   ...
6 فروردين 1391

آیلا در باغ

جمعه  بعد از مدتها بالاخره تونستیم به باغ عمو محمد برویم . ( هرچند کوتاه ) برای عرض تبریک . باغ خیلی جمع و جور و با حالی بود . مبارکه عمومحمد آیلا خانم رو دیوار همسایه ها کبوتر دیده بودو هیجان زده می گفت قاقا ( پرنده) بعد از مدتی شروع به بپ بپ ( هاف هاف) کردن به کبوتر ها شد مثلا می خواست اونها رو بترسونه   پدر و دختر در افق دارن چی رو نظاره می کنن بینیشو از شدت سرما قرمز قرمز شده خانم خانوما با هیجان همین طور که شیرینی دستش هست مشغول قدم زدن هست . این کفش کتونی ها رو دایی طاها عید براش خریده...
15 اسفند 1390

هیجان برف

ديشب ١٤/١٢/٩٠ یک دفعه دیدیم که آیلا پشت سر هم می گوید قار قار ( برف برف) وقتی نگاه کردیم دیدیم بله داره برف شدیدی می باره . خانمی دچار هیجان شده بود و دور خودش می گشت و دائم می گفت قار قار . بابایی گوله برف کوچولو از کنار پنجره برداشت ولی آیلا دستشو عقب کشید و گفت جیز . بالاخره لباسهای گرم پوشوندمش تا با بابایی به حیاط بروند و بارش برف رو از نزدیک ببینند اما بعد از چند لحظه برگشتند بابایی می گفت از بارش برف می ترسید و حکم بابابیی رو بغل کرده بود و می گفت مامان ، چند دقیقه بعد از اومدن از حیاط همچنان خیلی هیجان داشت و دائم با هیجان به این طرف و اون طرف می دوید تا اینکه بابایی کم کم پرده ها رو کشید و مسئله برف از یاد خانمی کم کم رفت. ...
15 اسفند 1390

عکس عکس

کجا رفتی خانمی تازه با اخمم دوربین می خواد چه حالی می کرد وقتی نایلکس پوشکها رو از تو جعبه به بیرون می ریخت دوباره از بابایی می گرفتشون و تو جعبه می چپوند و حسابی هم فشارشون می داد آهای آهای آیلا سرش کلاه رفته ( کلاه بابا بزرگشو کش رفته) ( خانمی با اصرار بابایی رو راضی کرد تا خانمی را تو جا لباسی بذاره و خانمی هم کلید جا کفشی ها رو برداشته و ادامه ماجرا وای من سرم خیلی شلوغه لطفا با من کاری نداشته باشین ای خدا لب و لوچشو آخه لواشک خورده مامانی برا کارات تایید می گیری چه با حاله کلیدها رو تو قفل انداختن . مگه نه؟ ...
4 اسفند 1390

سفر

  یکشنبه 23/11/90 خاله حسنا رو راهی یک سفر طولانی کردیم . دوشنبه شب خاله حسنا ساعت 20: 9 به طرف استرالیا رفت .دیشب هم به سلامتی رسیده ،‌اما هنوز چمدونش گم شده نازدونه با وجود وابستگی خیلی شدید به خاله حسنا موقع خدا حافظی خیلی راحت تر و با گریه کم تری با خاله حسنا بای بای کرد ( از بس تو فرودگاه آدم های جور واجور می دید فکرش جاهای دیگه بود) راستی خانمی اولین شکلات عمرش رو در بدرقه خاله حسنا جون نوش جون کرد   ما هم برا خاله حسنا آرزوی  موفقیت و پیروزی و سلامت داریم . خاله حسنا جون خیلی دوست دارم . منتظرتیم ...
26 بهمن 1390

آیلا و دوستانش

جمعه به خونه یکی از دوستان بابایی برای عرض تبریک ( خونه جدید خریدن) رفته بودیم . هر کدوم از دوستای بابایی یک پسر ٥ و ٤ ماه بزرگ تر از آیلا دارن با مزه هست هر کدوم یک مدلی بودن . امیر رضا خیلی آروم و ساکت - نیما خیلی نازنازی -آیلا حسابی شیطون این هم عکسهای سه نفریشون آغاز بی قراری نیما جون   چه لمی هم داده مثل حاج آقاها وای اوج گریه هست نیما جون نترس خاله فقط یک عکس کوچولو می گیرن. نازی امیر رضا هم داره می ره نیما رو دلداری بده نیما فرار رو به قرار ترجیح داد . آیلایی هم که با تعجب نگاه می کنه که نیما داره گریه می کنه و امیر رضا هم مثل همیشه ساکت و آقا نشسته ...
18 بهمن 1390

آیلا کوچولوی 16 ماهه

خانو خانوما نازدونه مامان و بابا امروز ١٨/١١/٩٠ یک مرحله دیگه از زندگیش رو   پشت سر می گذاره و وارد        ماه تولدش می شه . حالا دیگه حسابی برا خودت خانومی شدی البته حسابی شیطون و  بلا مثلا  با دستمال کاغذی دور دهنت ويا بینیتو پاک می کنی ، سعی می کنی جوراب شلواری يا شلوارتو و ‌کاپشنتو بپوشی ،‌اما تو در آوردن لباسات خیلی مهارت بیشتری داری چنان سریع زيب کتت رو پايين می کشی و از تنت در میاری . عاشق کتابی اما گاهی اوقات چنان جرشون می دی، ای داد بیداد . وقتی مداد دستت می دم علاوه بر خط خطی کردن کاغذ،  تازگی ها ياد گرفتی رو سرامیکهای آشپزخونه ه...
18 بهمن 1390

جشن تولد ائلمان

ناز مامان پنج شنبه 6 بهمن به جشن تولد ائلمان جون دعوت بود. حسابی هم به خانمی خوش گذشت . ( به دلیل حرکت بچه ها عکسها کمی کیفیت پایین دارن)   عمو علی ( که به زودی صاحب یک پسمل ناناسی خواهد شد) که حسابی آیلایی رو لوس می کنه عمو محمد که آیلا به ایشون عم مد می گه از راست آیلا - ائلمان- آیناز- عرشیا ( متاسفانه همشون چنان محو تماشای کامیون شدن که اصلا به دوربین نیم نگاهی هم نینداختن ) چه نگاهی با اون کلاهش گردنبندشو  چه مدلی هم انداخته و این هم آیلای خسته از نانای آخه دیگه ساعت 30/1 شب هست . (دختر خوب مگه نی نی کوچولوها تا این موقع بیدار می مونن؟) ...
13 بهمن 1390